فیسبوک؛ تحریریهای بدون خطر توقیف
6 شهریور 1389
اشکان پارسا
روزنامهنگار باشی و سر و کارت با رسانه باشد و فیسبوکی نباشی؟ نه، نمیشود. اگر قبلا میشد حالا نمیشود. روزنامهنگار باید فیسبوکی باشد. این منطق، گریز ناپذیر است. خاصه در ایران که رسانههای رسمیِ مکتوب، دیداری و شنیداری در جهنم سانسور گرفتارند و راهی نیست برای اهالی خبر که خبر را از دریچههای تحت نظر حکومت صید کنند. فیسبوک نه خبرگزاری است، نه اقیانوسی که روزنامهنگاران تور خود را در ساحلش برای صید خبر پهن کنند.
منطقش روابط دوستانه و به تعبیر عمومی، شبکه اجتماعی است اما مگر شبکه اجتماعی کم موهبتی است برای روزنامهنگارانی که شبکههایشان یکی پس از دیگری از هم پاشیده است. انجمنشان پلمپ شده است، ارتباطاتشان تحت کنترل است و دوستیهایشان در تنگنا قرار گرفته است؟ فیسبوک جبران همه این کاستیهاست. دریچهای اطمینان بخش است. ابزاری برای سازمانیابی است و البته در کنار همه اینها همیشه خبرهای درشت و تازهای برای صید هست.
دوران اوج، دوران هیجان
درست مثل وقت شنا کردن که آدم آرام آرام پایش را در آب میگذارد و مردد است که تمام تنش را خیس کند یا نه، عضویت در فیسبوک برای اکثر روزنامهنگاران ایرانی با احتیاط و تردید توام بوده است. اما عاقبت همه تن به آب زدهاند و لابد با خود گفتهاند که نمیشود شنا کرد و خیس نشد. احتیاطها قابل فهماند. اول از همه احتیاطهای امنیتی است. بعد ملاحظات مربوط به حفظ حریم خصوصی و آخر سر هم احتیاط طبیعی مواجهه با یک پدیده نو.

یک سال و نیم پیش پا به تحریریهها که میگذاشتی تب و تاب فیسبوکی شدن تازه درگرفته بود و این احتیاطها کاملا محسوس بود. حسی که فقط با منطق روزنامهنگاری ایران و با شرایط خاص سیاسی حاکم بر آن میشود تحلیلش کرد. بعضی از روزنامهنگاران زن حاضرنبودند حتی مشخصات شخصی خود را درست وارد کنند. گرفتاری آنها گذاشتن عکس در پروفایلهایشان هم بود. از طرفی میخواستند خودشان باشند و از طرفی ملاحظه این را داشتند که “خود بودن” مبادا برایشان پروندهای شود. مبادا عکسهایشان با پوششهای غیررسمی دردسرساز شود.
مساله فقط خطر امنیتی از جانب حکومت هم نبود. بعضیها از این که عکسهای فیسبوکشان به تغییر نگاه همکاران مرد در روزنامهها بیانجامد نیز حساس بودند. اما نگرانیها کم کم رنگ باخت. فیسبوک شد سرزمینی که روزنامهنگارهای ایرانی خود را ناگزیر از شهروندی آن دیدند، درست همچون مهاجران شرقی که به فرنگ میروند و بعد از مدتی خود را ناگزیر از انطباق با فرهنگ آنجا میبینند. بعد از فروریختن نگرانیها، هیجانها و لذتهای زندگی فیسبوکی خودنمایی کرد. این زمان نزدیکیهای انتخابات ریاست جمهوری بود.
زمانی که فضای اجتماعی و سیاسی ایران تحت تاثیر یک آزادی کاذب و گلخانهای قرار داشت. هنوز خونی در خیابان ریخته نشده بود و ترانههای حماسی برای نداها و سهرابها سروده نشده بود. فیسبوک جای تفریح بود و دوستیابی و گاهی جدلهای مفرح انتخاباتی . تفریحهای فیسبوکی یعنی تستهای روانشانی هوش و رنگ و این که میخواهید کدام شخصیت کارتونی باشید؟ شخصیت شما به کدام یک از سیاست مداران، کشورها، روزنامه و … نزدیک است و از این دست بازیها. از نیمه شب ۲۲ خرداد یا حتی چند ساعت قبل از آن فرهنگ فیسبوک تغییر کرد. روزنامهنگارها که یکی یکی دستگیر شدند، خیابانها که یکی یکی توسط هواداران جنبش سبز تسخیر شد، خون که به آسفالت ریخته شد، فرهنگ فیسبوک هم تغییر کرد. جای عکسهای پروفایل عکس ندا نشست. عکس “میرحسین موسوی”، عکس “مهدی کروبی”.
“دوران اوج فیسبوک، روزهای نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری بود. زمانی که فضای اجتماعی و سیاسی ایران تحت تاثیر یک آزادی کاذب و گلخانهای قرار داشت”
آلبومهای شخصی و دوستانه جای خود را به آلبوم عکسهای تظاهرات داد. خبرهای داغ و دست اول از مشاهدات شخصی روزنامهنگاران یا خبرهای ممنوعهای که در تحریریهها میپیچید جای خود را در فیسبوک پیدا کردند. فیسبوک تبدیل به اولین رسانه روزنامهنگاران ایرانی شد. تا جایی که وقتی پا به تحریریهای میگذاشتی، به جای انواع و اقسام خبرگزاریها و پایگاههای خبری ، صفحات فیسبوک را میدیدی که بر صفحه کامپیوترها نقش بسته است. هرازگاهی از پای میزی صدای یکی بلند میشد که فلان روزنامهنگار را گرفته اند یا در فلان جا تجمع شده است. منبع خبر را که جویا میشدی، پاسخ “فیسبوک” بود. اگر قرار بود روزنامهنگاران بیانیهای بنویسند در محکومیت بازداشت همکاران خود یا اگر قرار بود امضا برای نامهای جمع شود، بهترین و در دسترسترین راه فیسبوک بود. چنان که نامه روزنامهنگاران به دادستان تهران و نامه به مراجع از طریق همین همفکریهای فیسبوکی نوشته شد و برایش امضا جمع شد. ارتباط میان روزنامهنگارهای داخل و خارج، خبر دادن به رسانههای برونمرزی و فعالیتهایی از این دست همگی به لطف فیسبوک عملی میشد.
از سرعت خود بکاهید
روزنامهنگارها انگار که نوبتی باشد؛ بازداشت میشدند و با آزادی آنها گروهی دیگر به زندان میافتادند. آنها که آزاد میشدند از شرایط بازجویی میگفتند. از این که بازجوها زندانی را وادار میکردند به صفحه فیسبوکش برود و درباره بعضی از دوستانش تکنویسی کند. ارتباطاتش را با آنها توضیح دهد. درباره عکسهایش بگوید، بگوید چرا جایی بوده که قوطی مشروب روی میز قرار داشته یا چرا با بعضی از چهرههای اصلاحطلب عکس مشترک گرفته است. شناسه و پسورد بعضیها را هم بازجوها خودشان داشتهاند. میپرسیدند و دنبال جواب میگشتند. افشای این حرفها از زبان روزنامهنگاران تازه آزاد شده، بقیه را برای پا گذاشتن هر روزه در فیسبوک دچار تردید کرد. چنان که از اواخر پاییز گذشته، فیسبوک برای روزنامهنگاران دیگر آن فیسبوک سابق نبود. احتیاط و ملاحظهکاریهای قابل درک به چشم میآمد. دیگر حتی قرار به نوشتن نامهای هم نبود تا در ارتباطهای فیسبوکی متن و امضاهای آن آماده شود.
در کنار همه اینها سیستم فیلترینگ و سرعت پایین اینترنت هم مزید بر علت شد. فیلترینگ و سرعت پایین از قبل هم بود اما در بازه زمانی اواخر پاییز تا اواسط زمستان حتی فیلترشکنها درست کار نمیکردند. کامنتها پابلیش نمیشد. بارگذاری یک عکس کم حجم برای پروفایل از فرط طولانی بودن ملال آور میشد. به همین دلیل استفاده از فیسبوک بیشتر کلافه کننده بود تا مفید و سرگرمکننده. این وضعیت اما پایدار نماند. فیسبوک آرام آرام به دوران خوب خود برای روزنامهنگارهای ایرانی بازگشت. این بار تا حدی متفاوت از گذشته.
اینک ثبات و امنیت
اواخر زمستان از حجم دستگیری روزنامهنگاران کمی کاسته شد. تجربههای قبلی هم به کار آمده بود و هر کس به اندازه خودش احتیاطها را افزایش داده بود. این احتیاط کاری همهجا دیده میشد. خیلی از روزنامهنگارها دو خط موبایل خریدند. یکی برای استفاده شخصی، یکی برای استفاده عمومی؛ هاردهای کامپیوترشان را دو تا کردند. یکی برای استفاده کاری و یکی برای استفاده شخصی. احتیاط در فیسبوک هم جزیی از همین قاعده بود.
“فیسبوک روزنامهنگارانی که حکومت با سرکوب مطبوعات از هم جدایشان کرده را دوباره کنار هم نشانده، سازمان از دسترفتهشان را سامان داده و جایگزین تحریریههای نداشتهشان شده است”
خطوط قرمز این شبکه یکی این شد که اگر کسی را درست نمیشناسی به لیست دوستانت اضافه نکن ولو این که دوستان مشترک زیادی با تو داشته باشد. یکی دیگر این که نوشتهها، عکسها و ویدئوهایی را که از منبعشان مطلع نیستی به اشتراک نگذار، همخوان نکن. پیامهایی که برایت در مسنجر فیسبوک میآید را اگر محتوای سیاسی دارد به سرعت پاک کن. عکسهای شخصی و عکسهای دوستانت در میهمانیها و پیک نیک رفتنها را اگر فکر میکنی برای کسی ممکن است دردسر شود پابلیش نکن. یا لااقل برای همه نفرست. این تدبیرهای از سر تجربه، فیسبوک را برای روزنامهنگارها امنتر کرد، یا لااقل احساس امنیت به آنها داد که کمتر نگران نفوذیها باشند و صفحه خود را طوری کنترل کنند که اگر پایشان گیر افتاد چیز دندانگیری از فیسبوکشان نصیب بازجوهای بهانهجو نشود.
اما احتیاط کردنها فیسبوک را از معنای قبلیاش برای روزنامهنگاران ایرانی تهی نکرد. این ملاحظه کاریها همه برای آن بود که فیسبوک، فیسبوک بماند. شبکه ای باشد برای ارتباط میان روزنامهنگاران داخلی با هم و روزنامهنگاران داخل و خارج. شبکهای که در آن خبر دست به دست میشود و هر کس در رسانهای به گونهای بازتابش میدهد. فیسبوک موقعیت قبلی خود یعنی ایجاد تحریریهای مجازی برای روزنامهنگارهای ایرانی را بازیافت. سوژهها دوباره این جا پرورانده شدند. با تحلیلها و تفسیرهای ثبت شده پای یک خبر، خوراک گزارشنویسها آماده شد. ارتباط گیری برای مصاحبه از همین جا انجام شد و اینها ثمره فرایندی است که در دوران تثبیت فیسبوک برای روزنامهنگاران ایرانی اتفاق افتاده است.
فیسبوک دیگر آن ابزار سرگرمیو هیجان آور روزهای قبل از انتخابات نیست. خبر دارد کم کم معنای واقعی اش را اینجا پیدا میکند. دست به دست ورز داده میشود و ساعتی که از پخش آن در فیسبوک بگذرد پایش دهها تحلیل و تفسیر خورده است. موهبت از این بزرگتر برای روزنامهنگار جماعت چه میتواند باشد؟
فیسبوک روزنامهنگارانی که حکومت با سرکوب مطبوعات از هم جدایشان کرده را دوباره کنار هم نشانده، سازمان از دسترفتهشان را سامان داده و جایگزین تحریریههای نداشتهشان شده است. این است که روزنامهنگار ایرانی پایش را که به دنیای مجازی میگذارد اول جایی که میرود صفحه فیسبوکش است. این صفحه جزیی از هویت اوست. جزیی از حرفه او است. به فیسبوک رفتن مترادف سر کار رفتن است. محلی برای کارپیدا کردن است. چنان که همین گزارش با پیشنهاد دعوت به کار یکی از همکاران در فیسبوک نوشته شد و این اتفاقی است که خیلی از روزنامهنگاران فیسبوکی تجربهاش کردهاند.
کلیدواژه ها: توقیف مطبوعات, رسانههای اجتماعی, رسانههای شهروندی, روزنامهنگاری مستقل, سانسور, شبکههای اجتماعی, فیسبوک, فیلترینگ, مارک زاکربرگ, مهاجرت روزنامهنگاران

















با سلام و عرض ادب
مطلب شما بسیار جالب بود با ذکر منبع و لینک سایت مطلب شما رو روی وبلاگ گروهی خودمون با عنوان ارتباطات امروز قرار دادم .
امیدوارم موفق باشید .
ممنون
خیلی زیبا و جالب توضیح داده بودین و توصیف کرده بودین
واقعا این رسانه ها جای زیادی تو جامعه ی امروز ما (هر چند با سرعت اینترنت لاک پشتی) پیدا کردند
در خلا نبود منبع آزاد (داخلی!)، توییتر و فیس بوک و امثالشون واقعا جا رو پر کردند و تونستن جایگزین خوبی باشند
هووم . . .
.
.
.
تحریریه ای بدون خطر توقیف
یا
safe house
. . !